آری آری ،شکر می گویم
گاه گرمم می کنی ای آتش هستی
شکرگویان دوست می دارم تورا،ای دوستی ،ای مهر
دوست می دارم،ترا،ای باده،ای مستی
شکر می گویم تو را،ای زندگی،ای اوج
ای گرامیتر،گران تر موج.
آه!
بگذریم...
********************
رسیده ایم من و نوبتم به آخر خط
نگاه دار،جوانها بگو سوار شوند
*******
سلام
از لطف و عنایات همه ی دوستان بی نهایت سپاسگذارم
با آرزوی عاقبت به خیری برای همه تان
التماس دعای فراوان
خداحافظ
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من اینجا بس دلم تنگ است
وهر سازی که میبینم بدآهنگ است....
******************
بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته.ماهی مرده بود اما
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حسن دلبری
امروز رفتم جایی جلسه داشتم نیم ساعت دیر رسیدم. پشت در اتاق رئیس یک ساعت و نیم معطل شدم چون یکی دیگه رفته بود داخل.همونجا سررسیدم رو درآوردم و نوشتم:
نکته مهم مدیریتی: اگر میخواهی دیگران برای وقتت ارزش قائل شوند ابتدا خود تو باید ارزش وقتت را بدانی و برایش اهمیت قائل شوی.هرچقدر نسبت به وقتت بی اهمیت باشی مطمئن باش دیگران چند برابر تو وقتت را تلف خواهند کرد!
قرار شده واسه یه پروژه تا چند روز دیگه بهم خبر بدن.هرچی خدا بخواد....
******************
بین مسیر کتاب مدیریت اسلامی رو میخوندم.به حال خودمون افسوس خوردم که هنوز باور نداریم اسلام خیلی حرفا برای گفتن داره.حتی نویسنده ی کتاب هم تو ظواهر گیر کرده بود.دلم براش سوخت هرچند استاد صاحب نامی بود.
*****************
یکی دو ساعت پیش رفتم دکتر.چند روز هست که تشنگیم رفع نمیشه.عطش دارم.هرچی آب میخورم رفع نمیشه. گفت برم آزمایش بدم.از حرفاش فهمیدم که ظاهرا" قند خونم بالا رفته.حالا فردا میرم آزمایش بدم.باید 14 ساعت ناشتا باشم.سلامتی چه نعمت بزرگیه.حیف که ما.....
برام دعا کنین
*************
توی راه یه برگه تبلیغاتی بهم دادند .عکس یه کارگر روش زده بود و تبلیغات خانه ی کارگر رو کرده بود.به اسمهاشون که نگاه کردم یکی یکی سابقه هاشون تو ذهنم ظاهر میشد که از تنها چیزی که حمایت نمی کردن کارگر بود.تف بر این سیاست که همه چیز رو ابزار کرده .کارگر بیچاره و زحمتکش شده نردبون تا یه عده ازش بالا برن و از اون بالا به ریشش قاه قاه بخندند.
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست؟....
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد
عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه هاهر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست..
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد . دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .
عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد .
((دکتر علی شریعتی))
پس شاخههاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور ميكني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس ميگردم طواف خانهات را
ديوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانههاي مرده با هم فرق دارند
(فاضل نظری)
آیینه ای از نبرد...بیمارستان...
پیچید صدای ضجه ی شیرزنی!
یک خطّ کشیده...مَرد...بیمارستان...
(میلاد عرفان پور)
شب از نیمه گذشته است.امشب "طه" شیرینی ازدواجش رو داد.من خیلی حالم خوش نبود و به خاطر قضیه ای یه خورده اعصابم بهم ریخته بود و اصلاً حوصله ی شلوغی رو نداشتم.هرچند چند وقت بود که همه ی بچه ها رو یکجا دور هم ندیده بودم.بچه هایی که الان حدود 5 سال از باهم بودنمان می گذره و این مدت مثل خونواده باهم بودیم.وقتی رفتم همه رفته بودند(البته جاتون خالی حسابی شیرینی خوردم).طه جان غم آخرت باشه!!!!!!
الان علی اینجا بود.علی از بچه های باصفا و فعال و باهوش دانشگاهه.صحبت از هم اتاقیای سال آینده شد.که یه دفعه یادمون اومد درسمون داره تموم میشه و سال دیگه آخرین سالیه که باهمیم.بدجوری دلم گرفت. جدایی از این بچه های یکرنگ خیلی برام سخته.میدونم که برخلاف شعارهایی که الان در مورد باهم رابطه داشتنمون میدیم درسمون که تموم شد همه میریم دنبال بدبختی و بیچارگی خودمون و شاید حتی اسمای همدیگه رو بعدها فراموش کنیم.چند وقت قبل آلبوم عکسای دانشجویی پدرم رو نیگاه می کردیم.یه عکسی بود که از دوستای صمیمی ایشون بود ولی پدرم هرچی فکر کردند نتونستند اسمش رو به خاط بیارن. میترسم و میدونم که متأسفانه ما هم یه روز همونطوری میشیم. همین الان هم آرام آرام داریم از هم فاصله میگیریم.به قول یکی از بچها ،خیلیل که توی خان اول زن گرفتن و حسابی زدن تو خاکی(اون هم با لاستیکای پنچر!!).
خلاصه کشکول دانشجویی ما هم اروم آروم داره بسته میشه.تازه یادمون اومده که بیشتر از این حرفا باید قدر این روزا رو می دونستیم.تمشب دلم خیلی گرفت.احساس کردم اوج جوونیم دیگه داره تموم میشه. به قول قیصر:
پیش از آنکه باخبر شوی...لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود......
هم نامه ی نانوشته خوانی...هم قصه ی ناشنیده دانی.![]()
بسم الله الرحمن الرحيم*والعصر*ان الانسان لفي خسر...
ديشب تا صبح با محمدرضا در مورد برنامه هايي که براي آينده داريم بحث کرديم. براي من خودم يه تلنگر بود. راستش مدتي هست که احساس مي کنم توي يک خلأ و يک سردرگمي گنگ به سر مي برم. سردرگمي مبهم به همراه يک استرس مبهم تر. مثل راننده اي که توي يه جاده وسط کوير ، گير طوفان شن ميافته و وقتي به پشت سرش نگاه مي کنه ميبينه که جاده زير شن و ماسه ها گم شده و اونقدر به پشت سرش نگاه ميکنه که وقتي برميگرده تا روبرو رو ببينه و مسيرش رو ادامه بده به جز کوير چيزي نمي بينه...آره، ادامه ي مسيرش رو هم طوفان شن ازش گرفت شايد تنبيهي باشه که ديگه خيلي به پشت سر خيره نشه و غرق گذشته هاش نشه. حالا اون راننده مونده و يک نقطه که توقف کرده و نه راه پس داره نه پيش. و اين راننده اونقدر توي ماشينش ميشينه که خوابش ميبره و زماني که چشمهاش رو باز مي کنه خودش و ماشينش رو زير تلي از ماسه ميبينه... داره زنده به گور ميشه.نفس کم مياره و همونطور که با تموم شدن باطري ماشين چراغ داخل اتاقک ماشين خاموش ميشه، شمع زندگيش هم بي فروغ ميشه و ....
ديشب يه هو به خودم اومدم و ديدم خيلي وقته که وسط اين جاده بي حرکت موندم. بايد راه بيفتم.اونقدر برم تا به يه آبادي برسم. اصلاٌ شايد يه جاي مناسب پيدا کردم و خودم آبادي اي ساختم تا شايد يه مسافر راه گم کرده ي ديگه رو ميزباني کنم.فقط بايد شروع کرد.اولين قدم رو برداشت.بس که خميازه گران گشت،وضو باطل شد.بايد وضويي ديگه بگيرم .اگه دير بجنبم بايد تيمم کنم.پس تا که امکان وضو هست،تيمم نکنم.
شروعش سخته. نه اينکه سخت باشه،يه اراده ي قوي مي خواد که از خدا ميخوام بهم توفيقش رو بده و به نيرو و زمان و قلب و انديشه ام برکت بده تا خيز بردارم. ديگه نبايد بشينم...
بايد بتونم بفهمم که شرايط همينه،اوضاع همينه،من بايد تهديدا رو برا خودم تبديل به فرصت کنم... .
يا علي
«نقطه شروع يك تحرك همگاني در بين جوانان از روزي است كه شريعتي پا در ميدان كار تبليغات اسلامي گذاشت و نقشي كه مرحوم شريعتي در ترقي دادن نسل جوان، اول به انگيزههاي مذهبي و اسلامي و بعد از آن به تفكرات اسلام راستين داشته، بسيار نقش اصيل و عميق و همه جانبه بوده است.»
و این دومین بهاریست که بدون مرحوم پدربزرگم آغاز می کنیم.پدربزرگی که عمود خیمه گاه خاندانی بود و شمس منظومه ای که بعد از رفتنش...
و ما تنها ماندیم...
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
**************************************************************
گاهي اوقات يك سلام ، يك نگاه و يك لبخند بي هدف، ميتواند درياي آرام و ساكت قلبي را به چنان تلاطمي بكشاند كه موجهايش روزي هزار بار سر بر صخره بكوبند و به پابوسي ساحل بيايند ولي آرام نگيرند.
شير آزادي كه نعره هايش گوش فلك را كر مي كرد و سايه ي سنگين شاهانه اش بر سر جنگل همواره ديده مي شد؛ چنان در دام چشمان آهويي مي افتد كه قلب زمين را نيز به لرزه مي افكند.
عقاب بلند پروازي كه آسمان و زمين را تحت شهبالهاي خود نظاره مي كرد در دام يك نظر از پرستوي سپيدي مي افتد كه از او مرغ عشقي ساخته است بيدل.
خون در رگهاي قلمي شكسته به جريان مي افتد و روزي هزار بار نبض زمان را مي نويسد تا پنج وارونه لمحه اي آرام گيرد و ناگهان تمام غزلهاي عاشقانه ي دنيا برايش مخاطبي خاص مي يابند و او انتهاي طعم شيرين تك تك حروف آنها را مي چشد و ازخود بيخود مي شود.
همه چيز را منحني مي بيني وقتي كه انحناي آن لبخند را در ذهنت به تصوير مي كشي و قوس فلك را در قياس آن كمرنگ مي يابي.
آتش عشق را در اعماق قلبت لمس مي كني و به رسم شاه كوليها تا صبح گرد آن طواف خواهي كرد،صبحي كه تنها از پس چشمهاي او طلوع خواهد كرد.و تو آندم نخواهي توانست از شدت شرم ،طلوع خورشيد را به نظاره بنشيني و فقط داغي آن را حس مي كني كه يخهاي زير پوستت را آب مي كند و بعد تو داغ مي شوي و تمام وجودت گوي داغي مي شود كه التهابش هر رهگذري را به تعجب و توقف وا مي دارد....
و تو كلمه كم مي آوري تا احساست را به تصوير بكشي از بس كه تمام دنيا را ناگهان در مشتت گرفته اي و همه ي اجزائش را مترادف با او مي بيني ولي باز كه نگاهش را به ياد مي آوري مي فهمي كه هوز در وصفش ناتواني...
و همه گمان مي كنند كه تو ديوانه شده اي و تو با خودت مي گويي كه ديوانگي عجب عالمي دارد....
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیر است
بیچاره تر شیری اسیر چشم آهویی...
ما در رسیدگی به شما کوتاهی نکنیم و یاد شما را از خاطر نبریم و اگر چنین نبود سختی شدید بر شما وارد می شد و دشمنان شما ر ریشه کن می ساختند.(الاحتجاج طبرسی ۲/۵۹۸)
سالروز امامت امید محرومان و مستضعفان و پرچمدار عدالت مهدی موعود بر تمام جهانیان به خصوص شیعیان مبارک باد.